امروز باز صبح اول صبح رو مود کلافگی و افکار پریشونی بودم دلم مبخواست غر بزنم به شلوار همسر که به لطف کیف پول چاق و شلخته اش کنار جیب های پشتیش پاره شده نگاه میکردم و حرص میخوردم گفتم چطور مامان ازت نگرفته بدوزه؟ رو چشمات نگه دار مامانو یه زیییپ یه زییییپ زپرتیو ۴۰ تومن میگیرن بدوزن چند روز پیش یکی دوتا لباس های مناسب شیردهیمو برده بودم برام بجای دکمه زیپ کنن که هم لای دکمه ها باز نشه هم سرعت عمل تو باز و بسته کردنش بالا بره برای کنترل غربتی بازی های راز نویس!...
ما را در سایت راز نویس! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 199 تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 0:36
مامان خیلی جدی و با اخم گفت به هیچ وجه حق نداری بگی خسته شدم دفعه اخرت باشه میشنوم میگی از گریه و نگهداری بچم خسته شدم نبینم نا شکری کنی و زبونم لال خدا چیزی بزاره تو کاسه ات که دلتنگ خستگیات بشی با تصورش لرزه به تنم نشست نگفتم دیگه هرگز نگفتم با همه ی درد کتف و کمر درد و سر درد و چشم درد و بیخوابی با حوصله به ماساژ دادن و عاروق گرفتن و پوشک کردن و راه بردن و راه بردن و راه بردن ادامه میدم... راز نویس!...
ما را در سایت راز نویس! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 181 تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 0:36
ما را در سایت راز نویس! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 190 تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 0:36